الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز  از یافت تو جان، پس بی دل و بی جان زندگی چون توان، الهی جدا ماندم از جهانیان به آنک چشمم از تو تهی و تو مرا عیان، حال نئی از من و مبینیم روئت جائی که تو با منی و دیدار نئی ای دولت دل و زندگانی جان نادریافته، یافته و نادیده عیان، یاد تو میان سر و جان یافت تو روز است که خود برآید ناگاهان، یابنده به شادی پردازد نه به اندوهان.

خداوندا، به سر مرا کاری که از آن عبارت نتوان، تمام کن بر ما کاری با خود که از دو گیتی نهان.